حكيم زجاجى

647

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

براى خلافت ورا نصب كرد * وز آن پس بشد نام بد كسب كرد نبد معتمد آن زمان در حساب * كه كهتر بد آن مهتر كامياب 25 موفق نيامد در آن كاروبار * ندادش وليعهدى آن شهريار چو باب آن دو تن را نياورد ياد * خدا شغل گيتى بدان هر دو داد خليفه موفق شد ، آن بىهمال * دو ده سال بد حاكم ملك و مال كنون آل عباس بادين‌وداد * از آن مير دارند نسل و نژاد تو بالاى استاد دكان مگير * بمان تا چه بازى كند چرخ و تير 30 اگر معتمد را پدر خوار كرد * عزيزش خداوند جبار كرد ورا داور دادگر بركشيد * چو شمشير ، و از دشمنان سركشيد چو با منتصر داد عهد و مقام * ورا خواند جعفر امير و امام به جانش رسانيد ناگه گزند * ز بن بيخ شاخ وجودش بكند ز جسم پدر كرد خالى جهان * به چرخ اندرون كرد چرخش نهان 35 پدر را بكشت و فراوان بزيست * بر آن بدگهر هركه بد خون گريست بخوان كار گشتاسب و اسفنديار * خرد را از اين‌جاى كن جفت و يار ز شيرويه و خسرو بىنظير * بخوان اين حكايت به جان ياد گير ازآن‌پس چو شاهى بدى كامكار * ندادى به فرزند ملك آشكار گرش يك پسر بودى ار ده ، نداد * نكردى معين كسى پاكزاد 40 نگفتى وليعهد من اين بود * كز آن در ميان فتنه و كين بود نبشتى نهان نام آن كس كه شاه * ورا داده بودى بزرگى و جاه سپردى بدان كس كه ديدى صواب * پس از مرگ بودى سؤال و جواب كسى را وقوفى نبودى بر آن * نگشتى پسر بر پدر سرگران چو آن شاه را روز رفتى به سر * نگفتى سخن ، گر بدى ده پسر 45 از آن‌جاى گنجور با درد و رنج * برفتى به نزديك آكنده گنج برون بردى آن درج با مهر زود * بدان‌جا كه بايستى از سر گشود گشادند از درج بربسته بند * بخواندندى آن كاغذ سودمند نشاندندى آن شاه را بر سرير * كه نامش نبشته بدى بر حرير در آن جاهلى بود اين رسم و راه * چو اسلام برشد به خورشيد و ماه 50